احمد على بابائى
22
منتخب نهج البلاغه ( فارسى )
فقير و غنى بر آنكه غنى بود چو غربت وطن است * بيچاره به شهر خويش غربت شدن است يارند بغربتش غنى را همه حال * مسكين به كسان وطنش بيثمن است الغنى فى الغربة وطن ، ( إلخ ) غنى و دارنده اگر در غربت بسر برد وطنش باشد و بيچيز و فقير در وطن خويش هم احساس غريبى كرده و برايش غربت است چون دارنده را در غربت همه يار و دوست ظاهرى بوده و نگذارند وى احساس غربت نمايد اگر چه او را يار واقعى نشوند اما در همان حال نيز بر او خوش گذرد و نداند كه در آن ملك بيكس است ، و بيچيز و فقير در موطن خويش نيز بر اثر بى اعتنايى نزديكان و ياران چنان در غربت بسر ، مى برد هم چنان كه در ديار خويش كسى او را توجه نداشته اقوام و خويشان نيز به علت ندارى از او دورى جويند و چون خود را بيكس يابد ، گويى در غربت بسر مى برد و زندگى بر او تلخ شود و در همه جا خويشتن را سرزنش نمايد و از وجود خود گريزان گردد . پس : آنان كه غنى باشند در غربت نيز چون وطن بگذرانند و بيچارگان در وطن چون غربت بسر مى برند ، چنان كه يارى ميكنند دارنده را در همه حال و بر او دوست گردند دوستى ظاهرى و غربت بر او اثر نكند و بخوشى انجامد غربتش ، بلعكس مسكين را دوستان بى ارزش دانند و او را ترد كنند حتى اقوام وى نيز از او بگريزند و چنان است كه در وطن خويش نيز بر او غربت باشد .